خرید بک لینک
قالب وبلاگم شدمث خودم یعنی یه لیوان چایی ویه سیستم واسه نوشتن حرفام وجایی راحت واسه فک کردن...همین برای ادامه ی زندگی کافیه...اصلا باخودم فک میکنم اینایی که حرفای دلشون رونه میزنن ونه مینویسن چجوری زنده اند؟!...همه بایدیه وبلاگ داشته باشن واسه نوشتن افکاروحرفهاشون.... پ.ن1:صبح که اصلاخوب نبودواتفاقات خوبی نیفتاداماحسابی باعروس هلندی بازی کردم،الان هم بابارفته واسه ش تخمه بخره:) پ.ن2:قالبی که ساختم روعجیب دوستش دارم

برچسب: نویسنده: باران اسدی‌پور تاريخ: جمعه 21 آبان 1395 ساعت: 19:30

این روزهاخیلی بیشترازقبل احساس میکنم شیطان تعقیبم میکنه...

دلیلش روخودم به خوبی میدونم...

پ.ن:اخ جون یه خبرواسه دانشجویان ژنتیک(لینک)

برچسب: نویسنده: باران اسدی‌پور تاريخ: جمعه 21 آبان 1395 ساعت: 19:30

ازصبح تاحالادارم ازدست کاراورفتاراوصداهای عروس هلندی میخندم خیلی بامزه شده...وای چقدراین هفته کاردارم...شنبه امتحان دارم وکلی درس دیگه ویکشنه وسه شنبه هم همینطور...ایشالاامروزبتونم انجامشون بدم...

برچسب: نویسنده: باران اسدی‌پور تاريخ: جمعه 21 آبان 1395 ساعت: 19:30

!...my problem was that my dream had his own dreams

پ.ن:مشکل اینجابودکه رویای من رویاهای خودشو داشت...

برچسب: نویسنده: باران اسدی‌پور تاريخ: جمعه 21 آبان 1395 ساعت: 19:30

هنوزم مث بچگیامم..دلم میخوادوقتی یکی ازمسافرت برمیگرده واسم عروسک بخره...امادیگه اونقدربزرگ شدم که هیچی نمیارن!یعنی یه یادگاری هم حتی اگه خیلی کوچیک باشه واسه من که21سالمه زشته؟!عجب... اماهنوزجالبه که امیدوارم یکی واسه م سوغاتی بیاره...مثلادایی رفته کربلایعنی وقتی برگشت یه یادگاری کوچولومیاره؟فک نکنم...دایی اهل سوغاتی هست اماواسه بچه های خودش بیشترگهگاهی واسه ماسوغاتی میاره پ.ن:جدیداواسه اینکه سوغاتی نیارن میگن فلان شهرکه سوغاتی نداره!!!ااخه مگه میشه؟

برچسب: نویسنده: باران اسدی‌پور تاريخ: جمعه 21 آبان 1395 ساعت: 19:30

ازحالااسترس عجیبی واسه ازمون ارشددارم وهمه درس هارووباوسواس خاصی میخونم خصوصاخیلی دلم میخوادزبان روبیشتربخونم فعلاکتاب 504لغت روبایدتموم کنم ,کتاب601لغت وکتاب لغات ضروری تافل وکتاب امیرلزگی هم مونده ...من بایدارشدقبول بشم باید...ازطرفی همیشه نسبت به مصلحت واتفاق پیش اومده که خاص خدابوده تسلیم شدم چون خداخیلی بیشترازمن میدونه بایدچیکارکنه واسه م وهمیشه به خداسه چیزروگفتم:اول اینکه فرمون زندگیم دستته خداجون منوباخودت هرکجاکه دوست داری ببر.دوم اینکه خدایامنوتوهرمسیری میبری پایانش به توختم بشه.سوم اینکه اون اتفاق وارزویی ازمنوبراورده کن که به نفعمه اگه چیزی ازت خواستم که به سودم نیست اجابت نکن حتی اگه خیلی پیشت اومدم واصرارکردم....

برچسب: نویسنده: باران اسدی‌پور تاريخ: جمعه 21 آبان 1395 ساعت: 19:30

وقتی تودنیای مچجازی یه دوست خوب داری یعنی تنهانیستی .اصلافرقی نمیکنه اون دوست چقدرازت دوره اماهمین که هست خوبه قضیه مربوط به یه کتابه که مدتیه دنبالش هستم بخرم امانیست تااینکه تووبلاگ یه دوست دیدمش روشوخی گفتم برای منم بخریدتااینکه امروزاومده بودتووبلاگم که من میتونم برات بخرممنم جواب دادم ممنون خودم قراره اخرهفته بخرم....خلاصه بگم وجودهمچین دوستان خوبی تویه دنیای مجازی محشرن...

برچسب: نویسنده: باران اسدی‌پور تاريخ: جمعه 21 آبان 1395 ساعت: 19:30

مامانبزرگ بعدیک ماه ازمسافرت اومدورفتیم خونه شون.عمه ودوتاعموهام هم بودند,عروس هلندی روبردیم...یه مدت نشستیم وعموهارفتندوماعمه بودیم که اون یکی زنعمواومد,حالش داغون بود...تااونجایی یادم میادهمش بی حوصله وناامیده وکلی قرص ودارومیخوره...بعدهم رفتیم خونه اون یکی مامانبزرگ,اونجانمازم روخوندم وکلی برای مامانبزرگ وکسانیکه امشب دیده بودمشون دعاکردم بعدهم مامانبزرگ یه جفت جوراب صورتی کوچولواورددادبه مامان گفت اینابرای نوه ت(یعنی برای بچه من!!!)خریدم نگهشدارتایه روزی....اخییی فک کن من بچه دارشم خخخخخ من هنوزازدواج هم نکردم....مامانبزرگ گفت ایامن اون موقع باشم یانه?!مامانم گفت حتماهستیدایشالاکه خودتون میریدبچه روازبیمارستان تحویل میگیرید....خخخخ تاکجاپیش رفتن.... مامانم به مادرجون گفت تواین دوره زمونه که طلاق زیادشده واسه خوشبختی دخترم دعاکن...مامانجون گفت الان نبایدازدواج کنه الان بایددرس بخونه تادرس دکتریش تموم بشه ویه اقای دکتربیاد....هی فک کن من به اون مراحل برسم....

برچسب: نویسنده: باران اسدی‌پور تاريخ: جمعه 21 آبان 1395 ساعت: 19:29

ازدیشب تاحالایه فکری مث خوره به جونم افتاده..نمیدونم چرا؟!ازصبح تاحالادارم باافرادخاص فکرم رودرمیون میذارم وکیلوکیلوامیدوارم به خودم میدم امانمیدونم ته این فکرچی میشه؟کاش ازاول درست فک کرده بودم...کاش به حرف دلم وحرف بابام گوش میدادم هرموقع خلاف دلم ومیل بابام کاری انجام دادم پشیمون شدم...گریه

برچسب: نویسنده: باران اسدی‌پور تاريخ: جمعه 21 آبان 1395 ساعت: 19:29

درموردهمون تصمیم که باچندنفرصحبت کردم بابام که موافق بودامااون یکیشون که معاون دبیرستانمون بودگفت بیاتابفرستمت پیش یه مشاورخوب تابگه چیکارکنی،گفت روزسه شنبه وشنبه که متاسفانه من هردوروزش رودانشگاه هستم ونمیتونم برمگریهحالاسعی م روبکنم بببینم میتونم برم...حسابی گیج شدم اصلانمیدونم کارخوبیه یانه؟!اخم

برچسب: نویسنده: باران اسدی‌پور تاريخ: جمعه 21 آبان 1395 ساعت: 19:29

امروزکلااسترس دارم یعنی تافرداکه امتحان بیوشیمی داریم استرس دارم وهمچین روزهایی بیحوصله واشوبم ازطرفی بچه هاهم هی میگن امتحان سخته واینجورچیزاپس حالم تعریفی نیست هنوزکتاب رونتونستم تموم کنم واسترس هم بدجودغلبه کرده الان هم منتظرم ازبیوشیمی شروع بشه وبعدهم تابرسم خونه ساعت16میشه وبایدکمی استراحت کنم وبعدبشینم بخونم شانسی که اوردم اینکه امتحان فرداساعت13برگزارمیشه ومن هم دوشنبه هاکلاس ندارم پس بیکارهستم وفرصت دوره هست...خداکنه فردابه خوبی تموم بشه...به به ساعت روناگهانی نگاه کردم ساعت12:12هست یعنی کی به فکرمه? پ.ن1:کلااین ترم رودوست ندارم همش استرس دارم ودرونم اشوبه,ترم بدازانتخاب واحدپیداست...خداکمکم کن:)

برچسب: نویسنده: باران اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 19 آبان 1395 ساعت: 0:22

امروزحال هردومون داغون بود:حال دل من وحال چشمای اسمون،امروزچشمای هردومون قصدباریدن داشتن امانباریدن... پ.ن1:ازساعت12به بعداسمون عجیب شد وبادوگردوغباروهواسردوتااینکه تاساعت14بودکه یکم باریداماکم خیلی کم... پ.ن2:گویاروزای یکشنبه بایدداغون باشم نمیدونم چرا؟انگاریکشنبه هاسِحرشدن یه تصمیماتی توذهنم دارم... پ.ن3:عنوان پست ازاهنگ قسم به چشمات ازحامدهمایون(دانلود) به چشمات قسم آروم نمیشم تا نیای با من زیر بارونبه این احساس دلبستن دارم وابسته میشم ساده و آسونبه چشمات قسم آروم نمیشم تا نیای با من زیر بارونبه این احساس دلبستن دارم وابسته میشم ساده و آسوننفس پشت نفس دارم هوامو از تو میگیرمتو باشی با خودم خوبم نباشی از خودم سیرمهوای شهر بارونه چه حالی داره شبگردینمیدونم هوا ابرِ یا تو موهاتو وا کردی پ.ن4:هوای شهربارونه کاش بارون بیاداخهه چقدرانتظار؟!هوای شهر بارونه چه حالی داره شبگردی:)

برچسب: نویسنده: باران اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 19 آبان 1395 ساعت: 0:22

استرس وپریشانی من ونم نم بارون...اینه حال دل من وروزگارم...

پ.ن1:بااین حال داغون امشب دیدن سریال ماه وپلنگ بدترم کرد...

پ.ن2:دلم برای یه تفریخ مناسب وبدون استرس تنگ شده...یعنی میشه یه روزی تموم استرسهای من تموم بشن?فک نکنم...

پ.ن3:بالاخره بارون اومد...

برچسب: الحلقة 14 من مسلسل الانتقام مدبلج,الحلقة 14 من مسلسل الانتقام,المادة 14 من حقوق الانسان,الحلقة 14 من الانتقام,الحلقة 14 من الانتقام مدبلج,الحلقة 14 من الانمي هجوم العمالقة,الحلقة 14 من الانتقام الجزء 2,الحلقة 14 من الانتقام 2,الحلقة 14 من الانمي shugo chara,الحلقة 14 من الانمي yowamushi pedal, نویسنده: باران اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 19 آبان 1395 ساعت: 0:21

شبایی که بارون میادرونبایدخوابیدبایدبیداربودوفک کرد...من که شبایی که بارون میادبصورت خواب وبیدارهستم امشب باوجودحال خرابی که دارم بایدبالالایی بارون بخوابم....قشنگترین پدیده دنیابارونه ...من عاشق بارونم...

پ.ن1:چون درسمت توام دلم باران...

پ.ن2:امیدوارم فردابه خوبی تموم بشه...

برچسب: نویسنده: باران اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 19 آبان 1395 ساعت: 0:21

امروزهواعجیب سردوافتاب بی رمقه...همه امتحانات نیانترم دارن وچپیدن توکتابخونه ویه نفس درس میخونن وچندقیقه به امتحان کتابخونه روترک نیکنن هی یه دسته میرن ودسته بعدی میان....زمزمه درس خوندن بچه هافضاروپرکرده .امتحان بیوشیمی وزیست سلولی ومیکروبیولوژی دارن ...منم که ساعت13امتحان دارم وخب دوشنبه هاکلاس ندارم اماازصبح اومدم دانشگاه...استرس داره خفه م میکنه ودیشب تاصبح خوابای عجیب وغریب نیدیدم....دارم تجزیه میشم....کتابخونه اینقدرپرشده که نگفتنی است....

برچسب: نویسنده: باران اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 19 آبان 1395 ساعت: 0:21

امتحان سخت بودخیلی سخت.اصلافکرشونمیکردم...اینقدرحالم بده که دارم جون میکنم سردردوحالت تهوع و...یه مواقعی اینقدرمشکلات بزرگ وسخت میشن که نمیتونی حلش کنی وتصمیم میگیری خیلی قاطعانه بگی خب به جهنم هرجورمیخوادبشه...الان من تواین موقعیتم...فرداهم بیوشیمی داریم...وای فرداهم بایدبرم دانشگاه...اه...چقدرمن تازگیاغرمیزنم وکم طاقت شدم...:(پ.ن1:دیشب بابام یه عروس هلندی اوردخونه وای خیلی باحاله حیف که خسته م وگرنه کلی باهاش بازی میکردم وسربه سرش میذاشتم... پ.ن2:عصربارون اومد:)

برچسب: نویسنده: باران اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 19 آبان 1395 ساعت: 0:21

هیچوقت اززندگی چیزی نخواستم،چیز زیادی نخواستم،ارزوهای محال وبزرگی نداشتم...دوتاچیزاززندگی خواستم که خیلی راحت دست ردبه سینه م زد...شایدچون هیچوقت بازندگی دعوانکردم وانتظارات زیادی ازش نداشتم ودرجهت جریانش شناکردم حالاراحت بامن درمیفته وروارزوهام پامیذاره... شایدحکمتی داشته ومصلحتش روبعدهابفهمم... مامان میگه هنوزدیرنشده وبرام دعامیکنه ومیگه درناامیدی بسی امیداست... هی مامان نمیدونه چقدرداغونم...نمیدونه... پ.ن: شرمنده تم که ستاره داشتمو... دنبال اون می گشتمو ... شاکی از این بودم که من ستاره ای ندارم. ستاره بود تو مشتمو ... تکیه میداد به پشتمو... احساسشو میکشتمو... احساستو می کشتم

برچسب: نویسنده: باران اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 19 آبان 1395 ساعت: 0:21

حالم دیشب خیلی بدبود,چه شبی بود...اه...امروزصبح مامان میگفت دیشب تاحالاداره بارون میاد...فک کنم اسمون هم دلش برای من سوخته بود...بااینکه امروزهم حال خوشی نداشتم...چراخوب نمیشم?!:(

برچسب: نویسنده: باران اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 19 آبان 1395 ساعت: 0:21

متنفرم ازروزهاوشبهایی که خودمم نمیدونم چه مرگمه...

:(

برچسب: نویسنده: باران اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 19 آبان 1395 ساعت: 0:21

الان یه اقایی اومده بودتوکوچه مون وسازمیزدومیخوند...نه دلش شادبودونه روزگازش خپش اماسعی داشت حال همه روخوب بکنه وخاطرات گذشته مردم روزنده کنه...اهنگ قدیمی بود...نمیدونم چی بگم...

برچسب: نویسنده: باران اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 19 آبان 1395 ساعت: 0:21

صفحه بندی